تبليغاتX
New Page 2

This free script provided by webloger site

کارهای روزانه من هرچی که باشه هر اتفاقی
این وبلاگ خاطره نیست کارها و افکار منه چیزای که تو مخم میگزره
چند وقط پیش یه ایدی به من پی ام داد

گفتش با من دوست میشی

تابلو

گفتم ایدی رو از کجا آوردی

- من یه دوستم نمیخای جوابمو بدی

گفتم تا نگی که نمیتونم جواب بدم

- از یه سایت

کلک زدم (نکنه از سایت ... آوردی )

- آره

ولی همچین سایتی و جود ندارها

- خوب از گفتگو آوردم

حالا شد

یه سری مشخصات داد اوف دهن هر خاننده ای رو آب مینداخت

گفتم کجای هستی گفت هم شهریم

از عکسم خوشش آمده بود

آقا بگذریم هنوز که هنوزه این خانم میگه منو دوست داره (منم بهش ابراز عشق مینممم)

بعدش یه بار میگه بیا بریم بیرون من میگم نمیشه کار دارم (کلاس خرکی از سوی من)

حالا اینش جالبه واسم کار هم پیدا کرده

نمیدونم ته دلم راضی نمیشه بهش اعتماد کنم

یه جوریه (بو دار داره کار میکنه) نمیدونم از جون من چی میخاد.

اینم پایان  البته این چند روزه در سفر بوده تا بیاد دیگه مجبور میشم برم باهاش بیرون

بگذریم یکس از دوستان نویسنده یه بلاگی درست کردن  خوب مینویسن یه سر بهش بزنید کارش بد نیست

از من خیلی سرش شلوغ تره

http://mamanibabai.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:30  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

این صدای منه

رفتی نموندی پیشم

صدای یه درویشم

کوره راهی در پیشم

آینده ای نیست در پیشم

فقط یاد تو منو راه میبره

سرابی بدونه آب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:48  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

از دشمنی تا دوستی یک لبخند

از جدایی تا پیوند یکقدم

از توقف تا پیشرفت یک حرکت

از شکست تا پیروزی یک شهامت

از عقب گرد تا جهش یک جرات

از نفرت تا علاقه یک محبت

از خساست تا سخاوت یک همت

از صلح تا جنگ یک جرقه

از آزادی تا زندان یک غفلت

 

نویسنده وبلاگ==>

از عشق تا مردن هیچ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5:30  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

زخم زبان مردم بي درد ماند و من

از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من

يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم

پايان كار دفتري از درد ماند و من

وقتي كه پلك پنجره راست چشم تو

پس كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند و من

مي خواستم بگويمتان، چشمهاي سبز

بعض فقط به خنجره ي زرد ماند و من

در گير و دار حادثه خوب بودنت

درد شكست خوردن يك فرد ماند و من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:9  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

سوال جواب
یادته بهت گفتم وقتی ناراحت میشم هوا ابری میشه
گفتم دوست دارم زیر بارون راه برم با چه حالی
یادته گفتم میخوام همیشه پیشم باشی تا توی بارون با تو راه برم
میدونی من اون موقه تورو تکیه گاهی واسه درد و غمهام میدونستم
ولی اینقدر تو بزرگ شدی  و از من جلو افتادی تو عاشقی که من دیگه به تو نرسیدم
میدونی من همش به این فکر میکنم وقتی که نه تو برای من کم گذاشتی نه من  برای تو
چرا باید تو میرفتی و من میموندم بدون پناه در مقابل بار قمهام
 بارون  منو با خودش میبرد تا اونجا که دیگه اونم منو ول میکرد تو کوچه و خیابون غریب
خیلی سخته میدونم دست تو نبود کار دلتم نبود تو مجبور بودی عزیزترینم
منتظرتم با اینکه میگی بهم فکر نمیکنی ولی میدونم که...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:19  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

همیشه غربت  این روزگار سهم من است

دلی پر از گله و انتظار سهم من است

و از تمامی این مردمان معمولی

نگاه های پر از انزجار سهم من است

کنار یک دل لبریز از ترک گاهی

حلول یک غزل بی قرار سهم من است

و پشت کوچ تو از کوچه های تنگ دلم

هجوم هاله ی گرد و غبار سهم من است

همیشه خنده ی سبز زمانه سهم تو باد

اگر چه غربت این روزگار سهم من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 6:32  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

میدونی وقتی فکر میکنم که کی بودی چی به نظرم میاد

اول فکر میکنم یه شعر

بعد فکر میکنم شراب

با اینکه تا حالا دوبار بیشتر نخوردم تو رو خوردم

الانه توی وجودمی

توی رگم

واسه همین وقتی اسمت میاد نفسم توی سینه حبث میشه که خون نپاشه بیرو قلبم فریاد میزه بابا ترکیدم بزار بریزمش بیرون همه ببینن که اونجوری که همه فکر میکنن بد نیست (اسمتو میارم) زیبایشو همه ببینن، ببینن که من الکی دوست دارش نشدم الکی الکی اینجوری نشدم دست من نبود حس منو به طرفت کشونده حسی که هنوز منو میکشونه نمیدونم تا کجا ولی میتونم حدس بزنم که میبینمت بعد با افتخار سرمو به آسمون میگیرم میگم خدا شکرت که به آرزوم رسیدم میدونی خیلیا خواستن جاتو بگیرن ولی هیچوقت تو از جلوی روم کنار نرفتی هرچقر دیگرن خود نمایی کردن باز به چشمم حقیر و بی مقدار آمدن

سعی کردم

ولی نشد تو مال من نبودی ولی من تو رو میخوام من روحتو میخام جسمت مال هرکی من فکرتو میخام

همونجور که تو اینو خواستی جسمم مال هرکی روحم مال تو

 

آره شاید بعضی از دوستان بفهمن من چی نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:21  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

شرمنده دوستان گل مخصوصا داش فرهاد عزیزم

فرهاد درید که داری و میخندی تا کسی نفهمه منم دچارشم البته توی فکرم

خوب بگذریم

اون متنی که گذاشته بودمو یکم کلمه بهش اضافه کردم و به فارسی برش گردوندم

امید وارم مشکلی نداشته باشه که خجالت زده داش فرهاد عزیز بشم

روزا ميان پشت سر هم از جلوم رد ميشن

 هر روز يه جور هر ديقه يك رنگ

 نيدونم كِي آخرين رنگ مياد كه راحت جعبه مداد رنگيمو ببندم پلكامو ببندم بگم آخيش راحت شدم خسته شدم از بس رنگ عوض كردم

 خيلي وقتا شده ميخواستم خودم رنگا رو تموم كنم ولی معلمم باز مداد تازه با نوك تيز بهم ميداد و ميگفت تا زماني كه نقشت تموم نشه و كاغذ سياه نكني اجازه نداري مدادتو تموم كني

 ميدوني نقاشي خيلي سخته اونم واسه كسي كه بار اولش خيلي سخته هر كاري ميكنم كاغذه پر نميشه چون هر روز يه صفحه جديد جلوم مياد

و به بقل صفحه قبلی ميچسبه و باهاش جفت ميشه جوري كه نگار از اول لنگه هم بودن و معلوم نميشه كه اين دو تا از هم جدا بودن واسه همينه كه سياه كاريم يا همون نقاشيم تموم نميشه

 هر لحظه هر پلك بهم زدن هر نفس ميگم اين آخريشه ميدوني وقتي كه كاغذام تموم بشه چي ميشه همون چيزي كه همه ازش فرارين به سرم مياد جعبه مداد رنگي باز ميمونه و چشماي من بسته ميشه و در اون لحظه دلم مي خواست كه بجاي اون همه خطهاي نامعلوم لااقل يه خط واسه تو مي نوشتم

چاکر همه هستم چه اونایی که دوسم دارن چه اونایی که دوسم ندارن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:42  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

roza mian poshte sare ham az jelom rad mishan
har roz ye rang
har roz yejor
nemidonam key akharin rang miad ke raht jabe medard rangi ro bebandam
cheshmamo bebandam begam akhish va rahat besham
khili vaght ashode mikhastam khodam rangaro tamom konam vali molemam gofte ta naghashit tamom nashe ejaze nadari ke jabato bebandi
midoni bayad naghashie hio bekesham
khili sakhte
harkar mikonam kaghazareo poresh konam nemishe chon har roz ye safe jadid
be baghale safe ghabl michasbe va bahash joft mishe
jori ke engar az aval lenge ham bodano va malom nemishe ke in do ta az ham jodabodan vase hamine ke naghashim tamom nemishe
lahze lahze payane har roz fekr mikonam ke in akharin madde ke ro kaghaz mikesham
 midoni vaghti ke kaghaza tamom beshe chizi ke hame azash fararin be saram miado jabe madadam baz mimone val cheshmam baste mishe

بعدا به فارسی تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:54  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

چند روزه که آپ نکردم دلیلش این بود که اول امتجان داشتم بعدشم نخاستم.

حالا

دیروز رفتم ۱۰۰ سوال ریاضی به صورت تست برام تایپ کنن رفتم همون جایی که دختر عمم کار میکنه سرمو انداخته بودم پاین داشتم سوالها رو جدا میکردم که دختر عمع آمد جلو گفت سلام آقای دانشجو سرمو بالا کردم دیدمش سلام چطوری اینا بعد از حالو احوال ازش پرسیدم چیکارا میکنی گفت هیچی صبح میام اینجا ظهر میرم ظهر بعد از ظهر میام شب میرم

بهش گفتم جای پات تو آسفالتا در آمده اونم فکر کرد میگم جای پات تو اصفهان در آمده گفت اره

خلاصه بهم گفت گرون پام د رمیاد اگه بخواهم فرمول نویسی برام بکنن بعدش دیدم صلاح در اینه که اسکنشون کنم برم پی کارم

این مال دبروزم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:57  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

به هر دلها اگر سفر کنیم

آنجا که همه صحبت از مهر و وفاست

کسی کسی را زجر نمی دهد

همیشه صحبت از صلح و صفاست

در شهر دل همه مهربان ترند

چشمها زلال و عشقها سوزانترند

آنجا دگر کسی تنها نمیشود

از فرط عشق دل ها با صفاترند

در شهر عشق با خون سرخ نوشته اند

اینجا همه کس با هم برابرند

 

دل گرفت(نمیگم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 6:55  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

نوشتم دیسی شدم پرید حالشئ ندارم دوبار اون همه چیز درمورد علی دایی بنویسم بازیکنی از کار افناده و مُهره ای سوخته. مربی بی تدبیر و بازیکنانی بی همت البته بعضی هاشون
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 6:33  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

امروز خودم رو گول زدم که اشتراک اینترنتی ندارم و خوابیدم تا خوابم ببره.

حالا پا شدم دیدم اِیی ووایی کارت داشتم وصل نشدم.

حالا دلم خیلی پرِه آخه چرا حالا هم میرم ببینم چیکار باید بکنم.

میدونین دوتا امتحان برنامه نویسی دارم اصصلا حالشو نداشتم بخونمشون حالا تصمیم دارم از امروز درس هم چاشنی کار کنم .

خیلی ممنونم از دوستای که نظر دادن.

 با اینکه وبلاگی که من زدم نه دستور زبان درش اصلا به کار نرفته و غلط املائی درش زیاد دیده میشه تازه اشتباه تایپی دیگه سر بارشه.

مرسی

دیروز با داداش فرهاد تلفنی صحبت کردم. کلی خندیدم و دیدم چیا نوشتم اینقدر خندیدم که به سکسکه افتادم .

آخه یا کلمه اشتباه به کار برده بودم یا یکی از مواردی که بالا گفتم دَرش خودنمایی میکرد.

خلاصه به قول داداش فرهاد بر آن شدم تا بهتر بنویسم.

حالا اگه باز هم موردی در نوشتن مطلالب داشتم اولا از خطای این سَرتاپا تقسیر بگزرید و اشتباهات منو بهم گوشزد کنید.

اینم به خاطر آقا فرهاد گُل.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:23  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

امروز خبری نیست

ولی دیروز مهمون داشتیم ۶ تا یه کمی خوش گذشت

گفتیم خندیدیم یکمی هم ماشین باز کردیم

شبم یکی از مهمونا موند خونمون

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:27  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

داداش فرهاد کار سختی از من خواستی ولی اون درازه رو بیخیال از همین حالا سعی خودمو میکنم که دیگه غلط املایی نداشته باشم

البته این حرف منو جدی نگیرید

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 5:4  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

بلخره خامه بعد از کلی چرتو پرت گویی خسته شد و رفت خدا عمرشو زیاد کنه حوصلشو نداشتم

میخام بحث رو واسه این خانمه که نمنم داره آشنا میشه باز کنم نمیدونم چطور ولی خوب یه کاریش میکنم

اولیشو گفت بیخیال

این سوال ( تا چه حدی سکس محسوب نمیشه)

ببینیم جواب چیه

( تا حد لب دادنو ...)

ناز میکنه

یه کلک سوار کردم جواب ببینم چی میشه

های روی من فکر بد نکنینااااااا

ه ه ه  میخاد جا خالی بده درررر

شاکی شد

بیخیال

درستش میکنم

میخام گولش بزنم یا همون دور زدنشه

نه خیلی زرنگه

لز خورد بهاتو قهرم دارین میخندین

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 7:35  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

امروز از خاب بیدار شم افتادم تو نت دنبال مدیا پلیر برای همین وبلاگ هر روز ترانشو عوض میکنم بعد در حال حاظر دارم با یه دوشیزه مکرمه میچتم در مورد دوست دختر پسری و این چیزا طرف راضی که بهش پیشنهاد بدم ولی خوب میشه چیکار کرد نمیشه بیگدار به آب زد شاید طرف اون جوری که من میخام نباشه منظورم اینکه ا زدید من خوشکل نباشه ولی به هر حال یکی دوبار باید ببینمش بیرو از خونه عادت ندارم کسی رو تو خونه خودمون ببینم معمولا بیرون میرم

حالا باز دیسی شدم برگشتم مجبور شدم چچراف روشن بیام بالا که بله دیدم بله یه خانم مزاحم که از دستش فراری هستم منو دیدن ظایع بود اگه جواب نمیدادم بهش

آقا من یه دوست دختر توپ نانازی بخام کیو باید ببینم

آخه گیرم نمیاد ولی اگه همون باشه که من میخام بقلش میکنم میرم ولی اگه چاق بود چی (حتما اون منو بقل میکنه )

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 7:10  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

آقا من که گفتم مال دو روز بوده پس چرا داداش شاکی میشی میگی درازه خوب طی دو روز بخونش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 7:57  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

خوب تو اين چند روزي كه اپ نكردم رفته بودم بيرون از اصفهان پيش داداشي تفلي دانشجو و همچينم كارش تعريفيه خوشتيپ خوش اخلاق خيلي دوسش دارم.

خوب از رفتنم بگم: تا ساعت 3 بعد از ظهر خواب بودم و بعدم يه دوسو به سرو وضع خودم رسيدم ريشو صفا دادم زدم بيرون ساعت تقريبا 4 بوود كه از خونه با كلي خرتوپرت از خونه زدم بيرون يه 100 قدمي كه رفتم شرو كردم به فوش دادن ك چراا اين بار گران سنگينست نه بسيار كج كج ميرفتمسر خيابون كه رسيدم ماشينو چاشني كار كردم ساعت 5 توي ترمينال خالي از سرويس حاظر شدم ديدم سرويس نيستآويزون اصغر شدم اصغرم گفت سرويس يزد هست با ولو ميفرستمت بعد از چند ديقه ديدم يه سرويس از نائين رسيد تعداد مسافرا بالا بود يه خانم خوشكله هم لا به لاي ماهي جوبيا برق ميزد چون تعداد مسافر بالا بود گفتم جا نمونم به اصغر چكوندمو يه بليط كاسب شدم خوشحال پاي سرويس حاظر بارو گذاشتم بالا رفتم كه سوار بشم ديدم همه جا هارو گرفتن الا جلو كنار در منم ديگه درد مجبوري سوار شدم اون كنار خيلي جام ناراحت بود اول تودلم فوش ميدادم بعد ديگه نم نم به خاطر وسط را سوار پياده كردن مسافرا صدام در اومد و جامو با يه مسافر ديگه عوض كردم رفتم صندلي دوم دست چپ نشستم هوا تاريك شده بود طرفاي ساعت 7:30 رسيدم نائين ماشين داشت حركت ميكر خانم خوشكله گفت جانبازان نگه دار منم كه از همه جا بي خبر هانم پياده شد رفتيم تا يه ترمينال رسيديم دم ترمينال چشچش كردم ديدم نه خبري نيست ماشين به حركت خودش ادامه داد تا رسيد به ميدان اونجا همه پياده شدن منم آمدم پاين از ماشين و يه كم كش آمدم ديدم داداشي داره مياد چند قدميم رسيد كه هر دمون سر فوش رو به هم كشيديمو من پيشوني دسته گلمو بوسدم بارو از رو زمين برداشتم و رفتيم گفتم كجا بريم گفت صبر ميكنيم علي بياد من علي رو يه بار ديده بودم ازش خوشم نيومده بود از اون رزميكارايي بود كه اصلا از ظاهرش خوشم نميومد منتظر شديم ديدم يكي مثل خولا از روي زنجير دور ميدون پريد به امير گفتم ... خولو امير گفت آره ديگه بعد رسيد بهمونو ديدم نه اين علي با اون علي كه من با يك بار ديدن تصميم گرفتم در موردش خيلي فرق داره باهاش گرم گرفتم بعد از ائن راه افتاديم به سمت يه ساندويچي اونجا سعيد داشت درس ميخوندزسيدم سلام احوال پرسي مشتي با سعيد گرفتم چند باري ديده بودمش بچه باحالي بود 2 تا ساندويچ سفارش داده بود حاظر بود تعارف زد كه رد كرديمو خودمون سفارش 2 تا همبر داديم گرم حرف زدن و خوردن بودي يكي از دوستاشون از راه رسيد يكم چرتو پرت گفتو 2 بارم خدافظي كرد رفت ماهم راه افتاديم به طرف خونه دادشي (خونه دانشجويي) آقا رسيدم دم خيابون آه از نهادم برخاست سر خيابون نوشته بود جانبازان شاكي به امير برگشتم گفتم آدرس ميدادي خودم ميومد خوب رفتيم تو خونه با شست پا كليد كيس رو زدم علي گفت صبر كن كه سيستم بوت شد با پاور خاموش كرد هارد خودشو اسمبل كرد و راه افتاديم آقا سيستم امد بالا بك گراندش عكس سكسي يه نگا به داداشي كردم يه نيگاه علي سعيدم كه كپ كرده بود رو كتاب اخلاق اسلاميتوي سيستم امير 8 تا شوي گرجستاني بود 2 گيگ موزيك و متبقي فيلم هيحان آور همونا كه 90 درصد دوست دارن 10 درصد ديگه يواشكي دوست دارن منم جو گير 2 تاشو ديدمديدم حال نميده آخه از بس ديدم ديگه باهاشون حال نميكنم تا ساعت 12 تو سرو مغز هم زديم بعد من با علي رفتيم خونه سابق داداشي آخه داداشي كه حا به حا شد علي آمد جاش بعد داداشي كه از من زياد پيش علي تعريف كرده بود علي هم جو گير شده بود مدام ميخاست ببينه من چيكارم و هي محك ميزد كه منم خودم زده بودم در حهلو بازي فكر كنم فهميد تا صبح ساعت 7:30 بيدار بدويم و علي مدام زر ميزد چند بار خاستم بزنم تو پوزش خيلي ادعاي فهمش ميشد از كامپيوتر تا ورزش از ائنترف تجارت تا سياست خلاسه 7:30 كپه لالا كرديم تا نزديكاي 11 خاستم برم كه ... زنگ زد تاكسي منم كه ديشب گيجو خابالو آمدم گفتم حتمي راه زياده سوار شدخ ديدم چند تا گوچه رد كرديمو رسيدم 400 تومن پياده اينقدر زورم آورد كه حد نداشت رفتم داداشي با سعيد خاب خاب بودنزدم با لقت بيدار باشو گفتم من من ميخام برم داداشي گفت ميموني مندم ساعت 3 نهار دست پخت داداش به به دست پختش از من بهتر بود جاتون خالي چسبيد بعد از ان سعيد پاشد رفت خونه خودشون منم به داداشي گفتم پاشو ... و ... جم كن حالم داره از درو ديوار ريق مال ميشه رديم بيرون سر فلكه علي با ايمان واستاده بودن رسيديم ايمان كه منو نميشناخت سلام احوال پرسي و بعد راهي خونه ايمان شديم ( ايمان گه زده بود چند شب پيش رفته بودن خون همسايه با خانم همسايه بله از ترس اينكه يكي از همسايها موقع خورجديده بودنشون و ميترسيد شناسايي شده باشه نرفته بود خونه) خلاصه رفتيم خونش به هزار مكافات يه خونه كه نه يه اتاق بود مثلث كه بالاش بود آشپس خونه اينورم كه تلوريونو فرشو تلفن اينا جاي خاب دو نفر هم زوركي باز جمو جور كر زديم بيرونوسط راه از هم جداشديم علي ب ايمان منو داداشي باهم دم يه سوپري تفوقف يه بسه كالباس خيار شور جاتون خالي آليالو خوشكه رفتيم تا خونه نصف بيشترش تموم شد محسن قرار بود بياد اونجا با سيستم كد كار كنهآمد دفه قبل كه ديدمش موي بلند و خوش تيپ اينبار كله رو سكسي كرده بود آماده پس گردني آمد البالو كله كرد مثل نديدها خورد بعدم صداي تلفن بله يكي از بچهاي هم كلاس قديم من (همچين مهربون نور پاين ميزد) حالا آدم شده بود خشن نورم نميزد داداشي گفت بساطو پن كنيد زود جمش كنيد حسين داره مياد منم شرو كردم به قور قور كه اره بله اينا ازش خوشم نمياد سفره پهن شدشزئو كرديم خورديم حسين رسيد وسطاي غذا سلام چطوري اينا بفرما محسن به 5 ديقه نخورد گفت دلم من ديگه نميخورم حالم بده من م از در شوخي گفتم ملغ نزني وسط خونه گفت فكر نكنم رفت زير پتو يكم سر به سرش گداشتيم خانمش هي زنگ زد اينم حالش خوب نبو نميتونست حال به حالش بده باي ميزد يكم سردو گرم شد پريد تو اتاق فشار آقا هرچي خورده بود از معده استخراج شد منم كف زده بودم آمد بيرو حالشو خفن قاييدم خوراك كه تموم شد يه فيلم نه آنچنان هيجان انگيز ولي كاملا سكسي بر پرده مانيتور ظاهر شد محسن كه خابيد منم همينطور داداشي هم سيستم رو اوتو شات كردم خابيد حسين كمر چولي نيشسته بود پاي فيلم صبح من خابو بيدار محسن فلنگ بسط ساعت 9 بيدار شدم ديدم بايد برم دانشگاه خودمون براي كارت ورود به جلسه خرتو پرتايي كه بايد ميآوردم خونه يه ساكي ميشد برداشتم راهي با داداشي به سمت ترمينال ماشين تازه رفته بودو مسافر نبود رفتبم يه ساندويچي يه كالباس زديمو برگشتيم ديدم2 تا گوشت تو ترمينالن گفتم جووون پريدم تو ميني بوس راه آفتاديم آقا ميگن كار خدا پشت سر گوشتا بوديم كه خابمون برد دكي چشم باز كردم ديدم نوشته روي تابلو سجزي 15 كيلومتر نيگا اينطرف اونطرف بله ار كوهپايه رد شديم اقا واستا نيگر داشت با كمال ادب از گوشتا باي باي كردمو پريدم پايين كنار بيابو چند ديقه موندم ديدم كسي يادش به فردين نيست كنار جاده تلوتلو خوردم 6 كيلومتر كوهپايه ديگه دست تكون ميداد يه پيكان وانت نيگر داشت جسم بالا يه اب تگري بنده خدا داشت ميرفت بندر مارو رسوند سر جاده هرند كمال احترام از جناب فردين رو به عمل آوردم ياعلي گفتيمو رفت دو قدم نرفته بودم ديدم داره يه ماشين مياد شست را به هوا بردم ديدم ايول نيگر داشت دنده عقبي و سوار كه شدم ديدم بله يكي از خانماي خودمون بابا (از بچهاي دانشگاه بود) گازو چسبيد بعد از كمي تلاوت و ... و شعر رسيدماون داشت ميرفت تو خود هرند منم كه دانشگاه كار داشتم رفتم تو اميني رئس و ديدم كه مثل بقمه نيشسته بود سلام ميخاست محل سگ دختر همسايه كه هيچ نزاشتم رفتم آموزش كارتو از محسني گرفتم گفتم برو بچ گفت نيم ساعتي ميشه رفتن گفتم .... تو شانس آدم با وزق موچ به موچ بشه اينجوري شانس دسته گل زير چرخ آسياب نشه رفتم دم در تاكسي گرفتم كوهپايه افتادم پاينو با سرويس اونا آمدم بعد چون خسته شده بودم خابو در همه جا و همه حالت تا خونه بر ... چرخو سوكيدن بروبچ ترجيح دادم خونه يه دئش گرفتم بعدشم شرو گردم زنگيدن به اينورو اونور خلصه آقا اين بود شبشم ميخاستم اينارو بنويسم كه مهمون رسيدو مزاهمت ايجاد كرد واه ناموس ما كه كامپيلوترمون باشه

 

 

راستي از فرسان جانمم تشكر ميكنم كه منو راهنمايي كردن كه چه بكنمم اميد وارم اون نيزش يه بار موخ منو سوراخ كنه جيگرم حال بياد

اينجوري مگم كه بدونه چاكرشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 5:0  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

خوب حرف زیاد دارم براتون بگم ولی دیشب بعد از حرف با فرسان چند خطی نوشتم اخه این دو ردوزه که نبودم رفته بودم جایی واسه همین اتفاق و ماجرا زیاد دیشب چند خطی که نوشتم دیدم صدای در اومد که باببا یکی این دیونه رو از پشت من بکشه بیرون دهنش بد بو میده رفتم در که باز شد یکی دوتا مزاحم همشگی امدن به مهمونی ماهم دیدیم فایده نداره صفحات رو بستیم بدونه ذخیره آخه فضول هم زیاد داشتیم آقا خلاصه حال گرفته شب به اب رفتم تا حالا که دارم حول حولی مینویسم

ولی براتون اون دو روز رو کنار گذاشته ام میگم واستون فکرام چیا بودنو چی شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 5:4  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

این وبلاگ کارهای روزاانه منو به شما میرسونه

و میگه توی مخم چی می گزره

حالا بعضی از دوستان شاید فکر کنن خاطره نویسی ولی نیست

فکرای من جزء خاطر نیستن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 7:30  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  |