تبليغاتX
New Page 2

This free script provided by webloger site

کارهای روزانه من هرچی که باشه هر اتفاقی
این وبلاگ خاطره نیست کارها و افکار منه چیزای که تو مخم میگزره
از دشمنی تا دوستی یک لبخند

از جدایی تا پیوند یکقدم

از توقف تا پیشرفت یک حرکت

از شکست تا پیروزی یک شهامت

از عقب گرد تا جهش یک جرات

از نفرت تا علاقه یک محبت

از خساست تا سخاوت یک همت

از صلح تا جنگ یک جرقه

از آزادی تا زندان یک غفلت

 

نویسنده وبلاگ==>

از عشق تا مردن هیچ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 5:30  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

زخم زبان مردم بي درد ماند و من

از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من

يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم

پايان كار دفتري از درد ماند و من

وقتي كه پلك پنجره راست چشم تو

پس كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند و من

مي خواستم بگويمتان، چشمهاي سبز

بعض فقط به خنجره ي زرد ماند و من

در گير و دار حادثه خوب بودنت

درد شكست خوردن يك فرد ماند و من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:9  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

سوال جواب
یادته بهت گفتم وقتی ناراحت میشم هوا ابری میشه
گفتم دوست دارم زیر بارون راه برم با چه حالی
یادته گفتم میخوام همیشه پیشم باشی تا توی بارون با تو راه برم
میدونی من اون موقه تورو تکیه گاهی واسه درد و غمهام میدونستم
ولی اینقدر تو بزرگ شدی  و از من جلو افتادی تو عاشقی که من دیگه به تو نرسیدم
میدونی من همش به این فکر میکنم وقتی که نه تو برای من کم گذاشتی نه من  برای تو
چرا باید تو میرفتی و من میموندم بدون پناه در مقابل بار قمهام
 بارون  منو با خودش میبرد تا اونجا که دیگه اونم منو ول میکرد تو کوچه و خیابون غریب
خیلی سخته میدونم دست تو نبود کار دلتم نبود تو مجبور بودی عزیزترینم
منتظرتم با اینکه میگی بهم فکر نمیکنی ولی میدونم که...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:19  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

همیشه غربت  این روزگار سهم من است

دلی پر از گله و انتظار سهم من است

و از تمامی این مردمان معمولی

نگاه های پر از انزجار سهم من است

کنار یک دل لبریز از ترک گاهی

حلول یک غزل بی قرار سهم من است

و پشت کوچ تو از کوچه های تنگ دلم

هجوم هاله ی گرد و غبار سهم من است

همیشه خنده ی سبز زمانه سهم تو باد

اگر چه غربت این روزگار سهم من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 6:32  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

میدونی وقتی فکر میکنم که کی بودی چی به نظرم میاد

اول فکر میکنم یه شعر

بعد فکر میکنم شراب

با اینکه تا حالا دوبار بیشتر نخوردم تو رو خوردم

الانه توی وجودمی

توی رگم

واسه همین وقتی اسمت میاد نفسم توی سینه حبث میشه که خون نپاشه بیرو قلبم فریاد میزه بابا ترکیدم بزار بریزمش بیرون همه ببینن که اونجوری که همه فکر میکنن بد نیست (اسمتو میارم) زیبایشو همه ببینن، ببینن که من الکی دوست دارش نشدم الکی الکی اینجوری نشدم دست من نبود حس منو به طرفت کشونده حسی که هنوز منو میکشونه نمیدونم تا کجا ولی میتونم حدس بزنم که میبینمت بعد با افتخار سرمو به آسمون میگیرم میگم خدا شکرت که به آرزوم رسیدم میدونی خیلیا خواستن جاتو بگیرن ولی هیچوقت تو از جلوی روم کنار نرفتی هرچقر دیگرن خود نمایی کردن باز به چشمم حقیر و بی مقدار آمدن

سعی کردم

ولی نشد تو مال من نبودی ولی من تو رو میخوام من روحتو میخام جسمت مال هرکی من فکرتو میخام

همونجور که تو اینو خواستی جسمم مال هرکی روحم مال تو

 

آره شاید بعضی از دوستان بفهمن من چی نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:21  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  | 

شرمنده دوستان گل مخصوصا داش فرهاد عزیزم

فرهاد درید که داری و میخندی تا کسی نفهمه منم دچارشم البته توی فکرم

خوب بگذریم

اون متنی که گذاشته بودمو یکم کلمه بهش اضافه کردم و به فارسی برش گردوندم

امید وارم مشکلی نداشته باشه که خجالت زده داش فرهاد عزیز بشم

روزا ميان پشت سر هم از جلوم رد ميشن

 هر روز يه جور هر ديقه يك رنگ

 نيدونم كِي آخرين رنگ مياد كه راحت جعبه مداد رنگيمو ببندم پلكامو ببندم بگم آخيش راحت شدم خسته شدم از بس رنگ عوض كردم

 خيلي وقتا شده ميخواستم خودم رنگا رو تموم كنم ولی معلمم باز مداد تازه با نوك تيز بهم ميداد و ميگفت تا زماني كه نقشت تموم نشه و كاغذ سياه نكني اجازه نداري مدادتو تموم كني

 ميدوني نقاشي خيلي سخته اونم واسه كسي كه بار اولش خيلي سخته هر كاري ميكنم كاغذه پر نميشه چون هر روز يه صفحه جديد جلوم مياد

و به بقل صفحه قبلی ميچسبه و باهاش جفت ميشه جوري كه نگار از اول لنگه هم بودن و معلوم نميشه كه اين دو تا از هم جدا بودن واسه همينه كه سياه كاريم يا همون نقاشيم تموم نميشه

 هر لحظه هر پلك بهم زدن هر نفس ميگم اين آخريشه ميدوني وقتي كه كاغذام تموم بشه چي ميشه همون چيزي كه همه ازش فرارين به سرم مياد جعبه مداد رنگي باز ميمونه و چشماي من بسته ميشه و در اون لحظه دلم مي خواست كه بجاي اون همه خطهاي نامعلوم لااقل يه خط واسه تو مي نوشتم

چاکر همه هستم چه اونایی که دوسم دارن چه اونایی که دوسم ندارن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:42  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست  |