خوب حرف زیاد دارم براتون بگم ولی دیشب بعد از حرف با فرسان چند خطی نوشتم اخه این دو ردوزه که نبودم رفته بودم جایی واسه همین اتفاق و ماجرا زیاد دیشب چند خطی که نوشتم دیدم صدای در اومد که باببا یکی این دیونه رو از پشت من بکشه بیرون دهنش بد بو میده رفتم در که باز شد یکی دوتا مزاحم همشگی امدن به مهمونی ماهم دیدیم فایده نداره صفحات رو بستیم بدونه ذخیره آخه فضول هم زیاد داشتیم آقا خلاصه حال گرفته شب به اب رفتم تا حالا که دارم حول حولی مینویسم
ولی براتون اون دو روز رو کنار گذاشته ام میگم واستون فکرام چیا بودنو چی شدن
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 5:4  توسط اسم من اونقدرا مهم نیست
|